نیمه پنهان ماه
04 آبان 1395 توسط فاطمه غلامي
اذان صبح بود.آقا محمد خودش جانمازم را پهن کرد.چادر نمازم راانداختم روی سرم.آمد جلو صورتش راباگوشه چادرم خشک کرد.من نگاهش می کردم.یک آن خواستم بگویم نرو!بمان!اما نگفتم .خم شد پاهایم را بوسید.بلندش کردم از روی زمین .خواستم بگویم نرو!اما نگفتم.گفت:"حلالم… بیشتر »